غزل شماره 267

دیوان حافظ شیرازی

دلم رميده لولی‌وشيست شورانگيزدروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز
فدای پيرهن چاک ماه رويان بادهزار جامه تقوا و خرقه پرهيز
خيال خال تو با خود به خاک خواهم بردکه تا ز خال تو خاکم شود عبيرآميز
فرشته عشق نداند که چيست ای ساقیبخواه جام و گلابی به خاک آدم ريز
پياله بر کفنم بند تا سحرگه حشربه می ز دل ببرم هول روز رستاخيز
فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمیکه جز ولای توام نيست هيچ دست آويز
بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفتکه در مقام رضا باش و از قضا مگريز
ميان عاشق و معشوق هيچ حال نيستتو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز