غزل شماره 61

دیوان حافظ شیرازی

آن پيک نامور که رسيد از ديار دوستآورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش می‌دهد نشان جلال و جمال يارخوش می‌کند حکايت عز و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برمزين نقد قلب خويش که کردم نثار دوست
شکر خدا که از مدد بخت کارسازبر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سير سپهر و دور قمر را چه اختياردر گردشند بر حسب اختيار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زندما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
کحل الجواهری به من آر ای نسيم صبحزان خاک نيکبخت که شد رهگذار دوست
ماييم و آستانه عشق و سر نيازتا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باکمنت خدای را که نيم شرمسار دوست