اشعار حكيم عمر خيام
|
گزيده اي از رباعيات حكيم عمر خيام (قسمت دوم) |
![]() |
| افسوس كه نامه جواني طي شد | وان تازه بهار زندگاني طي شد |
| آن مرغ طرب كه نام او بود شباب | افسوس ندانم كه كي آمد، كي شد |
| گر يك نفست ز زندگاني گذرد | مگذار كه جز به شادماني گذرد |
| زنهار كه سرمايه اين ملك جهان | عمر است بدان سان گذراني گذرد |
| گر من ز مي مغانه مستم، هستم | ور عاشق و رند و بت پرستم، هستم |
| هر كس به خيال خود گماني دارد | من خود دانم هر آنچه هستم، هستم |
| از آمدن و رفتن ما سودي كو؟ | و ز تار وجود بود ما پودي كو؟ |
| از آتش چشم پاكان وجود | مي سوزد و خاك مي شود، دودي كو؟ |
| چون نيست حقيقت و يقين اندر دست | نتوان به گمان تمامي عمر نشست |
| آن به ننهيم جام مي را ز دست | نوشيم و شويم خوش، نه هشيار نه مست |
| انديشه عمر بيش از شصت منه | هر كجا كه قدم نهي بجز مست منه |
| زان پيش كه كاسه سرت كوزه كنند | تو كوزه ز دوش و كاسه از دست منه |
| آنكه سطري ز عقل در دل بنگاشت | يك لحظه ز عمر خويش ضايع نگذاشت |
| يا در طلب رضاي ايزد كوشيد | يا راحت خود گزيد و ساغر برداشت |
| خورشيد سپهر بيزوالي عشق است | مرغ چمن خجسته فالي عشق است |
| عشق آن نبود كه همچون بلبل نالي | هر گه كه بميري و ننالي عشق است |
| گاه سحر است خيز اي ساده پسر | پر باده لعل كن بلوري ساغر |
| كاين يك دم عاريت در اين كنج فنا | بسيار جوئيّ و نيابي ديگر |
