غزل شماره 477

دیوان حافظ شیرازی

دو يار زيرک و از باده کهن دومنیفراغتی و کتابی و گوشه چمنی
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهماگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی
هر آن که کنج قناعت به گنج دنيا دادفروخت يوسف مصری به کمترين ثمنی
بيا که رونق اين کارخانه کم نشودبه زهد همچو تويی يا به فسق همچو منی
ز تندباد حوادث نمی‌توان ديدندر اين چمن که گلی بوده است يا سمنی
ببين در آينه جام نقش بندی غيبکه کس به ياد ندارد چنين عجب زمنی
از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشتعجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکندچنين عزيز نگينی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظکجاست فکر حکيمی و رای برهمنی